![]() |
![]() |
|
| محمد باقر احمدی |
|
باور کن
همه چیز رفتنی ست حتی رنجهای مدام ِ مادرزاد
باور کن هرچیز رفتنی ست حتی ریشه های وحشی ِ ظلم در خاکِ مستعدِ جنگل.
باور کن .... حتی لبخندِ کوتاهِ کودکِ نابالغِ صحرا در انفجارِبمبی که خلبان در صحرای ِ دورش انداخته بود
باورکن هرچیز... باورکن من،تو ،اندیشه ،اتحاد روشنفکرها، سیاست، جنگ، غزه ، خون، گلوله، فسفر سفید توجیه، سوختگی ، ناتمامیِ جنگِ برادران، کوری ، کوری، ندامت، تفسیر ، آنچه گذشت٬
موشک٬ پاسخ٬ انفجار٬ انزجار٬ نظرسنجی٬ انتخابات٬ تقلب٬ کودتا٬ راهپیمایی٬ سبز٬ خیابان٬ شعار٬ کشتار٬ زندان٬ تجاوز٬ اعلامیه٬ انکار٬
باززندگی٬جنگ٬خشونت٬مرگ٬بازهم ناپایدار٬ باور کن لحظه های دودو باروت و ترکش واشک آور رفتنی ست. باور کن انسان موجود عجیبی ست٬ دیر باور است٬ حافظه ی کوتاه مدت دارد.
باور کن .... و آنچه ماندگار است همین حرفها ست. وتنها چیزی که تمام نشدنی ست تنهایی ست.! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 14:41 توسط محمد باقر احمدی |
|
|
كفشهايم بوي رفتن مي دهند پله ها در انتظار كفشها امتداد پله ها ي پيچ پيچ، يك در و يك بي كران آوارگي ست. كفشهايم دوستان بي قرار يار غار و پيش من بي اختيار يادگار صد زمستان ، بي بهار! همچنان در فكر رفتن بي قرار.
زيره ي سوراخشان، با آب و خاكش در ميان، در عبورم تا به زانو در ميان برف ، بي تاثير بود.
باز هم مي پوشم وما مي شويم... باز هم در امتداد پله ها....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 23:55 توسط محمد باقر احمدی |
|
|
- مردي مردمي را گروگان گرفته بود... غزه ! ديرينه ترين چالشگاه عقيده ها... هزار نفر كشتگان خون و خاكستر غزه ... قومي به سرزمين موعود راه يافته است! مردي ظهور خواهد كرد حتما مثل ما خواهد بود اين را هر سه طرف مي گويند! .............. نفت گران مي شود دفن صدها انسان،ناني مي شوددر سفره ي ديگران. ............. سياست به شعر شباهت ندارد .خيلي پيچيده تر است. اما آنچه به سادگي پيچيده مي شود طومار زندگي است. ..... چند نفر مثل من بميرند،نفت يك دلاربالا خواهد رفت؟! چند نفر مثل من ؟ چند خانه خاكستر؟ تا ظهور چند ويرانه باقيست؟ در دور دستها كودكان
در همين نزديكي روان ميليوها انسان، دستمايه ي زياده خواهي مشتي دلال؟! ................ آرزوي محال سهم ما! خواب و خيال سهم ما! زوال سهم ما! دشنام،تحقير،نياز مدام،كار مدام، نياز مدام،حلقه هاي طناب...؟!
آرامش در بحبوحه ي جنگ ،سهم اربابان بي خدا! ديروز بوسني،چچن .... امروز غزه،آپقازيا... فردا...؟
- آرام باش، تو كه سرنوشت جهان را تعيين نمي كني تو فقط مي شنوي و تلويزيون را خاموش مي كني به خدايي خدايان كه نمي شود خرده گرفت تو مسئول گلو درد خودت هم نيستي ! تو فقط استفاده از دستمال كاغذي را ياد بگير تا چند تك سلولي ناقابل،آب از دماغت در نياورند. اگر بتواني به پسرت ياد بدهي از سيفون استفاده كند،دنيا پاكيزه خواهد ماند. .... - من مطمئنم پاكيزگي هوا در روشنايي دل تصميم گيرندگان اثر معكوس خواهد گذاشت! .............. - باز تب كردي؟! برو قرص استامينوفن را بخور و بكپ، به تو چه احمق ، مي خواهي سياستمدار شوي ؟!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 23:48 توسط محمد باقر احمدی |
|
|
زمانه ی پیچیده ای ست ساده ترین منظره صفحه ی ساعت دیواری که یادت نمی آید برای چندمین بار نگاهش می کنی! عقربه ها جایی در همان مدار همیشگی هستند! و یکی در تعقیب دیگری ثانیه ای برای کشتن ثانیه ای دیگر و ابدیتی دست نایافتنی در پس این تعقیبها ! ساده ترین منظره که ناخواسته نیزحتی درنگی یک ثانیه نمی تواند کرد
خدایا چقدر شتاب دارم! خدایا روزهای باقی مانده چه آرام و بی تفاوت می آیند و چه سرسنگین می روند! و شبهای من چه عشوه گر به صبح پیوند می خورند!
چیزی در تن این شب مرا به خود می خواند اندیشه ای نه برنامه ای نه هوس گناهی حتی نه نه شور مبارزه با بی خوابی های هرزه ی همیشگی و نه حتی تسلیم مرگبار تاریکی همیشگیِ شدن!
خدایا عدالتت را در کدامین کوچه ی بی رحم شب تاراج کردند ؟ کدام مسیر را برای رسیدن به لحظه ای یا عدالت یا بی مغزی ِ توهم زای زود باورانه بپیمایم؟!
در کدام کوچه در کدام راه در کدامین قصر راه گم کردی !؟ یا تورا هم در کوچه های تاریک مثله کردند؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 15:38 توسط محمد باقر احمدی |
|
|
ماریا عصمت تو تعفن من خلوص تو سادگی چشمهایت و هرزگی نگاه ها
نگاه دو هزار ساله ی پشت سرت را ندیدی؟ من شریانهای مرگم و تو زلال حیات
من ما ماها سالها گذشت تا به خاطر بیاوریم چه گذشت ماریا تو به هر حال می روی و البته آن چه ماندگار است دریای نگاه توست! و آنچه ابدی نخواهد بود کویر سینه هاست شاید!.. ماریا تو به هر حال هستی وشگفتا روزگار که فراموشت خواهد کرد ودریغا سرزمینی که از نگاهت سیراب نشد! وگیاهی نرویاند سینه ی خشکیده ی من دریغ از دل کوچک تو که عصمت برایش زود بود و گران! ودریغ از ابر بی دریغ مهر تو که در شوره زار بارید
مهرورز مهربورز و هیچ مپرس ناسپاسی این قوم آشنای دیرین من است
ماریا تو هم می دانی هر روز به روزی می اندیشم که در آن تو باشی و عصمت تو و فرزندان سرزمین مادری ات که هرزه گرد نباشند!
به تو می گویم تو عیسی را پدید می آوری و من زرتشت را و بودا را و مانی را..
زرتشت منم موسی منم بودا منم
تاریخ تویی پیدایش از تو بود و از من
نکند یکی را دست کم بگیری!
خون گرم نبضهایم تقدیم چهره ی مهتابی تو باد!
روزها را دوست می دارم آنگاه که با من و تو به شب پیوند می خورد! شبها را دوست می دارم آنگاه که به زنجیر بسته ای به صلیب کشیده ای اندیشه ی رهایی را زنده به گور نمی کند!
ماریا زندگی را دوست می دارم (و می دانی نه به هر قیمت) واینک به تو می گویم می توانی ادامه بدهی اما نه تاریک!
زرتشت گفت«چون خورشید باش که نتابیدن نتوانی» ادامه بده و شب را به روز بدوز و من هم ادامه خواهم داد تا آنگاه که روز به شب پیوند ی بزند و من آگاهانه غمگین باشم! ماریا
چشمهایی که کلاغها در آوردند مال من بودند... فدای سر کسانی که دیدشان منحصر به این سیاه و سفید گردون نیست! در دنیای خاکستری من پرندگان نیز حق دارند در دنیای سفید تو حق با کیست دنیا سفید سیاه آلود نیست دنیا رنگین کمان هم نیست ... هزاران طیف به هم پیوسته؟ شاید! هزاران رنگ به هم پاشیده ؟ شاید!
تو هم پاشیده شدی من طرفدار پیوستگی طیفها بودم اما جایی که سیاه به سفید بر می خورد عجبا که من هستم ماریا زندگی یکتا نیست زندگی تو یکتا ست
میلیونها چراغ روشن و خاموش فلسفه ی این چراغانی ست یکی از آنها منم که فقط نوبت خاموشی را مراعات می کنم و اگر می خواهی با هم برقصیم فقط نوبت را رعایت کن!!!!!!!
!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آبان 1387ساعت 13:30 توسط محمد باقر احمدی |
|
|
دگر زساز شکسته صدا نمی آید که پیری آمد و آن بی وفا نمی آید
به سر زمین دلم حکمران،پریشانی ست به شهر غمزده حتی خدا نمی آید
عبور لشگر غم، کوچه های غربت و من در این گذار یکی آشنا نمی آید
چنان تباه شد آن روزهای بخت وشکوه که هیچ بویی از آن ماجرا نمی آید
کسی به خاطر گلها به پا نمی خیزد کسی به یاری پروانه ها نمی آید! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 14:41 توسط محمد باقر احمدی |
|
|
امسال هم خبري از بهار نيست رنگي ز سبزه اي به رخ روزگار نيست خشكيد كام لاله و چشم قنات هم در سينه ي شقايق و بلبل قرار نيست در تپه ها نيايش باران به پا شده است اميد هيچ رويشي از انتظار نيست حكم است تا به قطع رگ و ريشه خو كنند با سازگار شدن سر ما سازگار نيست! جان گرچه داد باغ و تبر شد نصيب او اما چنين معامله اي ماندگار نيست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 19:8 توسط محمد باقر احمدی |
|
|
اي آشنا بيا غم فرهاد مال من اين روح زخم خورده زبيداد مال من آواز عاشقانه ي گلزار مال تو فرياد هاي گم شده در باد مال من پرواز بينهايتِ آزاد مال تو آنجا كه پر به خاك در افتاد مال من آن آيه هاي شادِ خداداد مال تو اين شعر ِسوگوار ِبشر زاد مال من صد فصل سبز فرصت مستي براي تو يك عمر نيز فرصتِ غمباد مال من ما وارث ستمي مشترك شديم فرياد مال تو،فرياد مال من! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:16 توسط محمد باقر احمدی |
|
|
بيا كه خسته ام از انتظار ديرم شد براي من خبر از ره بيار ديرم شد درون سينه ي يخها بهار زنداني ست! بخوان قصيده اي از آن بهار ديرم شد بگو تقابل برگ و چماق قصه نبود بيا و رخت عزا در نيار ديرم شد در اين گذار هزاران پياده مات شدند بيا بهانه نيار اي سوار!ديرم شد نه ! زخم مانع من نيست پاي خسته ي من! به آب مي زنمت بي گدار ديرم شد اگر چه زخم عميق و غروب نزديك است هنوز مانده از اين كارزار ديرم شد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 2:13 توسط محمد باقر احمدی |
|
|
خدايا اين زمستان رفتني نيست غمِ سردِ دلِ ما گفتني نيست من از بغض خدا مي گويم و خشم كه اين بشكستني ،وآن گفتني نيست مرا فرياد ها از جنسِ كولاك كه از گوش ِزمان بنِهُفتني نيست و قبرستان و ظلمت، ترس و بوران و چشمِ من ،كه ديگر خفتني نيست بگو خورشيد روي از ما بتابد كه خواب ِمردگان آشفتني نيست! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 9:35 توسط محمد باقر احمدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
یاد داشتهایی از
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 اسفند 1387 آبان 1387 مهر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| پیوندها |
|
شرکت پرتوسازان الوند |
|
RSS
|